|
بسم الله الرحمن الرحیم
|
هر كاري مي كنم اين روزهاي اول دي عادي بگذرد نمي شود.
فقط خدا مي داند تا فروردين...
هرگز كسي اين گونه فجيع! به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم...
من زنده ام به رنج
...
بـر آتش تو نشـستيـم و دود شـوق برآمـد
تو ساعتي ننشستي كه آتشي بنشاني
زیر و رو می کنم خاطرات تلخ و شیرین
نزدیک و دور
غریب و آشنا را؛
در پی آن دستهای سرد و همیشه مهربان
چشمهای بی انتهای جنون آور
ثانیه های جاودانه ی تلاقی نگاه
همه ی لحظه ها را مرور می کنم.
چقدر غریب است حکایت دلدادگی
تو تعییر می کنی
من هم
روزگار نیز
اما عشق ...
صرفا جهت اطلاع:
همچنان زنده و معمولا خوبم.
سوختم زین آشنایان! ای خوشا بیگانه ای
راه های دور
عشق های بی دلیل
اشک های بی هنگام
خنده های ازاد
اغوش های گشوده
...
حالا فقط به تن زنده ام و به روح
سالیان درازی ست مرده و پوسیده
و گمان روزگار بهتری نیست
...
و هنوز
این رنجنامه ی سمج
نامش زندگی ست!
نمی دونم چرا اسمش رو گذاشتم آشیانه ی تردید!
انگار اینجا فقط مال توئه،
و من تردیدی در مورد تو و هرچی به تو مربوطه ندارم.
تردید ندارم که هنوز دوستت دارم، هر چند خودم رو هر روز فریب بدم.
تردید ندارم که هستی هر چند که چهار سال بی وقفه ندیدمت.
تردید ندارم ...
اینجا آشیانه ی ایمان به تو شده عزیز سفر کرده ی من.
هنوز اینجایی!
نمی دانم! تو مرا می خواهی یا من تو را!
هر چه هست هنوز اینجایی.
با هرم تیر
با جاده
با درد
با ترانه
...
می آیی و می مانی.
سپاس کلام ناچیزی ست در برابر شادی و آرامش این روزها.
لیکن بیش از این توانم نیست!
بی شمار سپاس...
ای که مرا خوانده ای!
راه نشانم بده.