تبليغاتX
آشیانه ی تردید
بسم الله الرحمن الرحیم
 

دنیای این روزهایم را تعریف نمی کنم

سعی هم نمی کنم

کلمه ها را پیدا نمی کنم

روزها و بغض ها در گلویم می ماند و می ماند و ...

روزی همه ی این روزها را بالا می آورم

نزدیک سنگی سرد

 تنها چیزی که همیشه مال من است...

این روزها را تعریف نمی کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/14ساعت 1:31  توسط ...  | 

 

خیال دارم همه ی روزهای رفته را از نو گریه کنم

همه ی لذتهای تمام نشده را تمام

خیال دارم بروم به سمت دورترین راه و بروم تـــــــــــــا...

خیال دارم همان شوم که بودم و میان همان روزها گم شوم

خیال دارم برگردم و پای اولین پله دانشکده بنشینم و هیچوقت بلند نشوم

دلم چقدر گذشته را می خواهد

حالا انقدر تند می دوم به عقب که دست زمان به شادی هایم نرسد

که سادگی ام را خط خطی نکند

من

باید

برگردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/12ساعت 1:16  توسط ...  | 

 

دستت روی شانه ام!

این روزها آرزوهای به این سادگی هم دست نیافتنی اند....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/12ساعت 1:8  توسط ...  | 

 

وقتی آدم آآآآآآآآآدم نباشد، بهتر از این هم نمی شود!

بروی و دست انقدر خالی برگردی؟

برسی و همه ی چیزهای مهم را جا گذاشته باشی؟

پس کو بو و رنگ و لحن صدا و فلان و بهمان؟

آخ از وقتی که آدم آآآدم نیست!

مگر از این نزدیکتر هم می شد؟

مگر همین ها اسمش معجزه نیست؟

خودش هم که می آمد روبرویت تو همین بودی که بودی!

راست گفت که هیچکس دوبار در یک رودخانه پا نمی گذارد!

راست ها همه شان تلخ و زهر ماری اند.

حالا به همه حق می دهی، نه؟

که تو را گم کنند میان صداها و رنگها و روزها!

حالا می فهمی معنی "هر کسی را در گور خودش می گذارند".

حالا خیلی چیزها را می فهمی که کاش، کاش هیچوقت نمی فهمیدی!

گرچه وقت زیادی از دست رفته اما هنوز هم امیدی هست که "لطف خدا بیشتر از جرم ماست"

تا دیرتر نشده درست شو

ادم شو

خوب شو

نغز گفت: ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/14ساعت 2:42  توسط ...  | 


هر كاري مي كنم اين روزهاي اول دي عادي بگذرد نمي شود.

فقط خدا مي داند تا فروردين...



 

همه چیز عادی گذشت! عادی تر از همیشه

حتی ۶ تا ۱۳ فروردین.

حیف از این همه بهانه ی ناب که هر روز به باد می رود و من تکان هم نمی خورم.

حالا باید بنشینم و حسرت بکشم تا سالی و سفری و عشقی که بر مدار گردش زمین می گردد در جای خویش.

من خودم را و دلم را حیف و حرام کرده ام!

خدایا! دستم به دامنت. در میخانه ام بگشا...

 ۱۴ فروردین ۹۱!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/05ساعت 1:28  توسط ...  | 


هرگز كسي اين گونه فجيع!‌ به كشتن خود برنخاست

كه من به زندگي نشستم...




+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/27ساعت 2:17  توسط ...  | 


من زنده ام به رنج

...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/23ساعت 1:0  توسط ...  | 


بـر آتش تو نشـستيـم و دود شـوق برآمـد

تو ساعتي ننشستي كه آتشي بنشاني



+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/19ساعت 0:47  توسط ...  | 

دوباره و چند باره

زیر و رو می کنم خاطرات تلخ و شیرین

نزدیک و دور

غریب و آشنا را؛

در پی آن دستهای سرد و همیشه مهربان

چشمهای بی انتهای جنون آور

ثانیه های جاودانه ی تلاقی نگاه

همه ی لحظه ها را مرور می کنم.

 

چقدر غریب است حکایت دلدادگی

تو تعییر می کنی

من هم

روزگار نیز

اما عشق ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/21ساعت 3:10  توسط ...  | 

 

صرفا جهت اطلاع:

 

     همچنان زنده و معمولا خوبم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/01ساعت 15:32  توسط ...  | 

 

سوختم زین آشنایان! ای خوشا بیگانه ای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/14ساعت 22:48  توسط ...  | 

 

راه های دور

عشق های بی دلیل

اشک های بی هنگام

خنده های ازاد

اغوش های گشوده

...

حالا فقط به تن زنده ام و به روح

سالیان درازی ست مرده و پوسیده

و گمان روزگار بهتری نیست

...

و هنوز

این رنجنامه ی سمج

نامش زندگی ست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 3:6  توسط ...  |